پنجشنبه ۷ شهریور عازم اصفهان شدیم.

قرار بود اختتامیه چهارمین جشنواره استانی حرکت (در آستانه ششمین جشنواره ملی) برگزار بشه. این پنجمین سالی بود که در این جشنواره شرکت میکردم اما این بار نه به عنوان دبیر انجمن کامپیوتر بلکه به عنوان حامی حوزه انجمن های علمی استان.

با دوستان و همکارانم در شرکت: سجاد و محمد و خانم معظمی و خانم استادزاده

ساعت ۷ صبح غرفه ای رو برپا کردیم به نام و هویت شرکت طراحی وب کاسپین

ابتدای مراسم اختتامیه که سخنرانی های خسته کننده بود ما در غرفه شرکت پذیرای بازدیدکنندگان محترم بودیم.



برچسب‌ها: دانشگاه پیام نور آران و بیدگل, انجمن کامپیوتر, شرکت طراحی وب کاسپین
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 10:27 توسط حامد رضازاده |

دومین سمینار ملی هک و امنیت اطلاعات لغو شد


برچسب‌ها: سمینار هک و امنیت اطلاعات, انجمن کامپیوتر, دانشگاه پیام نور آران و بیدگل
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 17:37 توسط حامد رضازاده |

به امید آنکه موفق باشیم . . .


برچسب‌ها: سمینار هک و امنیت اطلاعات, دانشگاه پیام نور آران و بیدگل, انجمن کامپیوتر
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 21:31 توسط حامد رضازاده |

یک هفته پیش بالاخره بعد از فراز و نشیب­های فراوان موفق شدیم تا با دوستان انجمن برای دومین بار در تاریخ دانشگاه جشن فارغ التحصیلی دانشجویان رشته مهندسی کامپیوتر رو برگزار کنیم.

جشنی که قرار بود با حضور همه دوستان رشته کامپیوتر و فناوری اطلاعات برگزار بشه که به دلیل یه سری مشکلات که در اصل و اساس جشن به وجود اومد، نشد که بشه.

می رسیم به ساعت 6 عصر روز شنبه 5 آذر ماه 1390

آمفی تئاتر مهرگان فرهنگسرای مهر کاشان

جشن فارغ التحصیلی دانشجویان رشته مهندسی کامپیوتر دانشگاه پیام نور مرکز آران و بیدگل

شور و شوق خاصی بین همه موج می زد. همه با لباس فارغ التحصیلی در سالن حضور دارند.

بعضی آرام نشسته اند

بعضی ها از هم عکس می گیرند

بعضی به یاد 4 سال دانشگاه، شوخی های گذشته را تکرار می کنند

متأهلین محترم از کنار همسراشون تکون نمی خورند

پدر و مادرها اومدن تا دانش آموختگی بچه هاشون رو جشن بگیرن

 

دکتر رمضانی یه کم دیر میرسه بنابراین مجبور میشم اول خودم یه کم تصریح کنم.

بعدش گروه ناشنوایان دو تا ترانه زیبا رو برامون اجرا می کنند. واقعا که زیبا بود.

تئاتری ها میان روی سن

نقش اول نمایش یه دانشجوی کامپیوتر پیام نوریه که فوق لیسانس قبول شده و ....

این عکس رو با کیفیت اصلی بهشون می فروشم

مسؤلین و اساتیدی که لطف کردند و تشریف آوردند

عکس یادگاری می گیرند و

همه شان جمع می شوند. و بخش عظیمی از شور و هیجان دانشجویی را با رفتنشان می برند

برای دریافت عکس با کیفیت اینجا کلیک کنید

کلاه هاشون رو میندازن هوا و پیام نور مرکز آران و بیدگل را جا می گذارند و می روند

حالا با این لیسانس چیکار کنم؟ بعدش برم کجا؟

تندیس نیلگون جشن فارغ التحصیلی، منقش به آرم انجمن کامپیوتر

دو زوج جوان کامپیوتری که پیوندشون توی همین دانشگاه شکل گرفت.

البته زوج های بالقوه زیادی داریم ها

بعضی ها هم فرصت رو غنیمت میشمرن و به عزیزترین دوستشون گل هدیه میدن

تشکر از همه دوستانم در انجمن کامپیوتر که تونستیم با کمک هم این مراسم رو برگزار کنیم و تشکر از حراست،روابط عمومی و امور فرهنگی مرکز (آقای استادیان) که همیشه زحمتش میدیم.

به امید آنکه 85 ایهای رشته مهندسی کامپیوتر چه در عرصه زندگی و چه در عرصه کارشناسی ارشد افتخار آفرین باشند.


برچسب‌ها: جشن فارغ التحصیلی رشته کامپیوتر, انجمن کامپیوتر, دانشگاه پیام نور آران و بیدگل
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 18:30 توسط حامد رضازاده |

تصمیم گرفتیم با دوستان بریم برزک یه هوایی بخوریم و یه کم از اینترنت دور بشیم
البته جاتون خالی از اونجایی که برزک 60 کیلومتری کاشونه ، روزه هم دیگه ....
رفتیم باغ علی جهانی و مجید بصیرتی
انواع انگورها رو میشد توی باغ ها پیدا کرد. ترش و شیرین ، سفید و سیاه ، ریز و درشت


پیام نوری های مقیم برزک - صد رحمت به دانشگاه خودمون



مومنین سر سفره ساده افطاری


اینم که دیگه خودتون بهتر واردید
جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست      تا یه کام او شوم این کار جز ناکام نیست


نمی دونید چه حالی داد حدود 8 تا بسته چیپس و پفک قاطی پاتی



تلاشش رو برای چیدن انگور تحسین میکنم ولی آقا چرا از دیوار مردم میری بالا ؟!!!



اولین جای دنیا که رو به روی دستگاه عابر بانک تابلو میزنن



دلتون جوون باشه - اگه میفهمیدن ازشون عکس گرفتم سر به تنم نمیذاشتن



اینم قطرات آبی که از فواره میزد بالا



صادق رفته بود بالای درخت گردو - درخته خیلی بلند و خطرناک بود



ولی نتیجه اش خوب بود - دو سه کیلویی گردو فکر کنم آورد پایین



بدون شرح ...



دستان آغشته به خون یا بهتر بگم شاه توت - خیلی خوشمزه بود



هرکی تشخیص داد این چه عکسیه - اگه تشخیص ندادید عکس رو سیو کنید بعدش 90 درجه بچرخونید



فندق سبز و تازه



همه رفتن توی یه جوب آب البته آب توش نیست - فکر کنم از مجید به بعد له شدن



بچه مگه نمیتونی صاف بخوابی



اینم نیمرو که ساعت 4:40 صبح برای سحری درست شد



کلا خیلی خوش گذشت و

1- یه روزه نگرفتیم کیف کردیم
2- کل میوه های باغ رو آوردیم پایین
3- اینترنت رو برای دو روز به فراموشی سپردیم

و حسابی حال کردیم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 19:13 توسط حامد رضازاده |

جمعه بود كه به دعوت دوستان 85 اي شركت كننده در مسابقات رهكاپ صنعتي شريف و هم براي پوشش خبري مسابقه راهي ورزشگاه انقلاب شدم.

اينم حاصل 4 ماه تلاش

نوبت رسيد به گروه AVM (علي - وحيد - محمد)

ميگن يارو موقع شكار ....

چرخ هاي ربات خراب مي شود و بايد دوباره بازساري شوند فقط 3 دقيقه فرصت هست.

ما و استاد كدخدايي

شب موقع خواب ....

بفرماييد ميوه تازه

از فرط خستگي در خوابي عميق

تيم علي رغم اينكه از مرحله اول صعود كرد و رفت مرحله دوم، متاسفانه نتونست از سراشيبي بالا بره

و حذف شد.

جمله اي كه زياد به خودمون ميگفتيم : "مهم حضور در مسابقات بود" :دي

د

استاد يه كار واجب براشون پيش اومد و روز دوم رو نبودند و من شدم سرپرست تيم

اينم ربات ميگ ميگ

رباتي كه شد ربات اول مسابقات كشوري

يه كليپ كوچيك و كم حجم ميزارم از نحوه طي كردن مسير مسابقه توسط اين ربات

واقعا سرعت شگفت انگيزي داشت

دانلود حجم 1.2 مگابايت                       دانلود حجم 9.4 مگابايت

لازمه كه تبريك بگم به دكتر رمضاني كه بودجه 4 ميليوني رو براي تشكيل هسته رباتيك هزينه كردند

راستي منتظر بقيه دوستان علاقه مند هستيم كه بيان و ساخت ربات رو شروع كنند

بازم اينكه " مهم حضور در مسابقات بود "

مسابقات از نظر وحيد حجتي يكي از اعضاي تيم 


برچسب‌ها: ربات مسیریاب ویژه, مسابقات رباتیک, دانشگاه پیام نور آران و بیدگل, انجمن کامپیوتر
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 12:21 توسط حامد رضازاده |

دوستان زیاد توی وبلاگ هاشون در مورد فاجعه اخیر نوشتن

ولی من میخوام یک ساعت از دردناک ترین ساعات تمام عمرم رو شرح بدم :

دوشنبه هفته گذشته بود که طبق روال می رفتیم کوهنوردی که ای کاش نمی رفتیم

تقریبا رسیده بودیم به مقصد ؛ گفتیم همینجا بشینیم خوبه ، بعد گفتیم نه بریم یه کم اونورتر بهتره

باید از روی صخره ای رد می شدیم و چند متر اون طرف تر آرام می نشستیم و صبحانه می خوردیم

کنارمان پرتگاهی بود که آب چشمه از کف آن رد می شد

نیمی از ما از روی صخره رد شدیم و به پشت صخره رسیدیم

خانم الهه ارباب پور و خاله اش عقب تر بودند

ناگهان صدایی آمد

و صدایی که ثانیه ای بعد گفت : افتاد

می پرسیم کی افتاد؟

جوابی نمی آید

چندین بار سوالمان را تکرار می کنیم اما فایده ای ندارد

مصطفی سریع می دود و برمی گردد به بالای صخره 

"هر جمله ای که می نویسم ، نفسی می کشم و چند دقیقه بعد جمله بعدی"

صدای مصطفی می آید که پشت تلفن می گوید الو اورژانس

یه نفر از صخره پرت شده و سرش پاره شده ؛ زود خودتونو برسونید

یهو توی دلم خالی می شود ، دقایقی بعد من میرم بالا و بعد از اون طرف پایین صخره ها

آروم آروم قدم بر می دارم و می رسم به صحنه

سرش پاره شده ؛ صورتش پر از خون ؛ بی هوش ؛ به سختی نفس می کشد

"انگشتام به لرزه افتادن و تایپ کردن برام سخت شده"

اونایی که هنوز صحنه رو ندیدن با فریاد می پرسن چی شده : میگم طوریش نیست یه زخم ساده

چه دروغی!!!! ولی مجبورم

می پرسن پس چرا زنگ زدید به اورژانس و دیگه جوابی ندارم که بدم

20 دقیقه بعد اورژانس زنگ میزنه میگه ما رسیدیم، میگیم زود باشید بیاید دیگه

با کمال وقاحت میگن ما نمی تونیم بیایم بالای کوه

خاک بر سرشون ؛ خب هلکوپتر مگه ندارید؟ بگید بیاد دیگه ؛ میگه نه

سعی می کنم با آشنایی که توی بیمارستان بهشتی دارم یه هلکوپتر جور کنم ولی میگن اورژانس کاشان اصلا نداره

پیش خودم میگم حتما آتش نشانی دیگه هلکوپتر داره ، اونا هم میرسن پای کوه اما بدون هلکوپتر

خاله خانم ارباب پور فقط گریه می کند، وضع روحی خوبی ندارد

در همین حین بابای خانم ارباب پور به همراه یکی از دکترهای فامیلشون میرسن نزدیک ما

آخرین تلاش ها رو می کنیم برای اینکه یگان های امداد بیان بالا اما همشون میگن ما نمیتونیم بیایم بالا

حتی هلال احمر و آتش نشانی که خیر سرشون برای این کارا آموزش می بینن

مصطفی از چند دقیقه پیش رفته پایین و با یه برانکارد که از اورژانس گرفته میرسه بالا

بچه ها با چفیه و چادر و کاپشن و هرچی گیرشون میاد محکم روی برانکارد می بندنش

تصمیم می گیریم خودمون ببریمش تا پایین کوه ؛ هیچ راه دیگه ای وجود نداره

به سختی از بین صخره ها میایم بیرون و حالا حدود 150 متر باید از شیب نسبتا تند کوه بریم بالا

تازه بعدش کلی باید رو به پایین کوه بریم

خاک و خرده سنگهایی که از باران دیروز بهم چسبیدن و بسیار لغزنده هستند

اما ما باید ببریمش بالا اصلا فرصتی نیست

10 نفری برانکارد رو می بریم بالا، هر چند متر خسته میشیم و میذاریمش زمین

پاهایمان دیگر توان رفتن ندارد ، سراسر وجودمان درد می کند ، با آن شیب تند هر کسی نفس کم می آورد

اما جان یک انسان در میان است

مردی کوهنورد آنجاست که به کمکمان آمده ؛ گاهی سرمان داد می زند و می گوید فکر کنید خواهر خودتان است ، لحظه ای درنگ نکنید و ما کمی روحیه می گیریم

50 متر بیشتر تا بالای کوه نداریم ، باباش کمی عقب تر از ما اشکریزان حرکت می کند

و هنوز که هنوز است هیچ کدام از امدادگران به کمکمان نیامده اند

باباش سرهنگه ، هرچی زنگ میزنه به ارتش و سپاه نمی تونه هلکوپتر پیدا کنه

با فرمانداری تماس می گیرم و ماجرا رو توضیح میدم ، آبی از آنها هم گرم نمی شود

آخرین جواب این است : هلکوپترهای نظامی به خاطر نیروگاه هسته ای نطنز اجازه پرواز ندارند

ناگاه دکتر می گوید بایستید بایستید ؛ نفس نمی کشد

چند تا بسته گاز استریل بیشتر همراه دکتر نیست که آن هم از خانه شان آورده

در دهانش گذاشته که بتواند راحت تر نفس بکشد

با کمک مصطفی و اون مرد کوهنورد یه لوله هوا از پایین کوه به دستمون میرسه

 

دکتر لوله رو میزاره توی دهنش و سعی میکنه بهش نفس بده اما فایده ای نداره

سینه اش را فشار می دهد تا شاید نفس بکشد

می گوید سرش را محکم فشار دهید و شروع می کند به تنفس مصنوعی

همه اینها بیش از 3 دقیقه طول نمی کشد

حالا دیگه خود دکتر هم غرق در خون شده

همه در دل فقط دعا می کنن

با خودم میگم ای کاش دست و پایش می شکست ، سرش می شکست ، اصلا هرچی غیر از این

 

دکتر نفسی عمیق می کشد و می رود کمی کنار تر

میگوییم چی شد ، می گوید حالت اسپاسم است

خب یعنی چی؟  میگه ریه هاش تا دهانش پر از خون شده و نمیتونه نفس بکشه

خب حالا باید چیکار کنیم؟

میگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد ، چند ثانیه پیش رفت

 

صدای گریه باباش بلند تر می شود

بقیه هم به گریه می افتند

نگاهی به چهره اش می اندازم ، تمام خاطراتش از جلوی چشمانم به سرعت عبور می کند

روی خاک و سنگ ها دراز می کشم و چشمانم را می بندم

تقریبا همیشه می خندید ؛ هروقت خسته میشد بهش میگفتم یه سنگ بزرگ اونجاست ؛ خودش میدونه

با خودم میگم :

1- خاک بر سر کاشان کنم که یه هلکوپتر هم برای امداد رسانی نداشت

2- لعنت بر یگان محترم امداد که حتی زحمت بالا آمدن را به خود ندادند

3- نیروگاه نطنز کجا دره پریان کجا؟ اصلا مگه خودتون به خودتون شک دارید؟

4- یه پدر مسن میتونه بیاد بالا ولی یگان آموزش دیده و باتجربه نمی تونه بیاد

چند ثانیه بعد دو نفر از آتش نشانی و یکی از هلال احمر عرق ریزان و هن هن کنان میرسن

آخه بی مسولیت حالا میای؟ ، تازه جونت داره در میاد خودت یکی رو میخوای کمکت کنه

آره جون یه آدم فقط همین قدر ارزش داشت

 

بعد از 30 دقیقه پایین کوه که میرسیم ، از اورژانس بگیر تا آتش نشانی و هلال احمر و نیروی انتظامی

تا حفاظت اطلاعات سپاه و خبرنگاران دوربین به دست و مردمی که جمع شدند

همه و همه هستن و شاهد جوان مرگ شدنش بودن و هیچ غلطی نکردن

 

پلیسه اومده میگه نام؟  نام خانوادگی؟  اسم پدر؟  تاریخ تولد؟ 

بهش میگم میخوای شماره کفش اون مرحوم رو هم بدم ؛ ولمون کن تو دیگه

یه خونواده دارن رد میشن میگن اونجایی که افتاد چند متر بود؟

نگاهی بهشون میندازم و راهمو ادامه میدم ؛ تو دلم دارم به همه دنیا فحش میدم

و این بود خاطره ای که تا ابد با شنیدن کلماتی مثل کوه ، دره پریان ، خون ، اورژانس ، آتش نشانی ، آدم بی مسولیت ، هلکوپتر و اردوی کوهنوردی برایم مجسم می شود.

به امید آنکه شاهد مرگ هیچ کس نباشید

و در آخر شعری که خود خانم ارباب پور چند وقت پیش برای دوستاش اس ام اس کرده بود :

 

یادمان باشد اگر دور شدیم ، این صدای نفس خاطره هاست که چنین دلگرمیم


"خدایش رحمت کناد"



برچسب‌ها: کوههای کرکس کاشان
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 2:56 توسط حامد رضازاده |

"بالاخره تموم شد"

جمله ای که ساعت 6 بعد از ظهر پنج شنبه 19 اسفند چندین بار با خودم تکرار کردم.

این اولین باره توی این وبلاگ این همه طولانی می نویسم و اولین باره عکسایی میزارم که مال خودم نیست.

بهروز کمالیان

روی عکس زیر کلیک کنید تا بتونید عکس باکیفیتش رو ببیند. ( تقریبا می تونید همه رو واضح مشاهده کنید)

تالار فیض دانشگاه دولتی کاشان

1) از دو ماه پیش تقریبا همه میگفتن نمیتونی سمینار رو توی این فاصله زمانی و قبل از عید برگزار کنی
 ( از مسولین دانشگاه بگیر تا دوستام ، خانواده ، همکاران و هرکی که بگی ).
سمینار استانی که ناخودآگاه به ملی تبدیل شد و از بیش از 15 شهر ایران برای شرکت توی این سمینار به کاشان اومدن.

2) هرکی به من میرسه : حامد من که دیگه نباید پول بدم ؛ بابا ما که رفیقیم ؛ عجب آدمی هستی ها ؛ این همه پول گرفتی از منم میخوای بگیری ؛ اه گدا ؛ اصلا نمیام سمینار

3) طرف زنگ زده میگه حسابتون سیبای بانک ملت دیگه؟

ممنونیم از کارپرداز محترم که الحق توی پذیرایی سنگ تموم گذاشت.

نیما صالحی

4) به من گفته شد که نباید هیچ کاری بکنی تا مصوبه شورای فرهنگی رو داشته باشی. من که گوش نکردم ; جالبه هنوز جلسه شورای فرهنگی پیام نور اصفهان و البته دانشگاه خودمون برای تصویب برگزاری سمینار تشکیل نشده.

مصاحبه حامد رضازاده با شبکه اصفهان

مصاحبه حامد رضازاده با شبکه اصفهان

5) رئیس پلیس فتا ظهر هم روز 4شنبه به این نتیجه رسید که نمی تونه بیاد سمینار.  معاون وزیر ارتباطات هم چون وزیر محترم تشریف برده بودن جلسه هیئت دولت باید به جای ایشون می رفتن یه جلسه دیگه.

این شد که هیچکدوم نیومدن و یک ماه پیگیری من برای تشریف فرمایی این جنابان شد باد هوا.

6) فرمانداری آران و بیدگل میگفت چون مکان برگزاری توی کاشانه کمکی نمیکنیم.
فرمانداری کاشان میگفت چون دانشگاه پیام نور یه شهر دیگه میزبان سمیناره نمیتونیم کمکی بکنیم.
می خواستم سرم رو بزنم تو دیوار
7) مجموع نامه هایی که برای این سمینار نوشتیم حدودا 95 تایی می شد.

بهروز کمالیان و نیما صالحی

شرحی از 10 ساعت مانده به سمینار :

ساعت 10 چهارشنبه شب 9 نفری با همراهی روابط عمومی توی بازار لباس پرو می کنیم.
بعد از خرید لباس تا ساعت 2 دانشگاهیم و خانم های انجمن رو که برای آماده کردن پکیج ها تا اون موقع شب تو دانشگاه مونده بودن ، را به منزل می فرستیم.
به دانشگاه کاشان میرویم تا میزهای پذیرش را بچینیم و بنر ها را وصل کنیم. حدودای ساعت 3 توی ماشین مجید شام میخوریم. بعد از اینکه همه میرن خونه هاشون وقتی میرسم درب خونه یادم می افتد که باید بروم پیشواز مسافران.
دوباره با محید میرویم هتل امیرکبیر . بهروز کمالیان و نیما صالحی با چهره ای خندان و سرحال از ماشین پیاده می شوند. خوش آمد میگوییم و تا اتاقشان همراهی شان میکنم.
هم اکنون ساعت 4:30 است که وارد خانه می شوم و باید دوش بگیرم . ساعت 5:10 تا 5:20 کنار بخاری نشسته میخوابم.
بلند می شوم ، دوربین و بقیه وسایل رو آماده میکنم و به مجید زنگ میزنم میگم بدو دیر شد.
توی مسیر به همه بچه ها زنگ میزنم که مبادا خواب بمونن و دیر برسن.
به تالار فیض که میرسیم افتضاحی نسبی پیش رو داریم. دیشب بارون اومده و همه پوستر ها و میزها رو خیس آب کرده. حالا دوباره با دستمال خشکشون می کنیم و از اول شروع میکنیم به پوستر زدن.
از پشت در سالن نگاه میکنم میبینم که نه تریبون و نه هیچ میزی روی سن وجود نداره
بازهم کارپرداز محترم همه چی رو حل میکنه.
الان ساعت 7 صبحه ; دو نفر از دور دارن میان . سلام میکنن و میگن الان از هرمزگان رسیدیم.
قرآن که شروع میشه من یادم میافته که باید سخنرانی کنم. دیگه وقتی نیست به مجری میگم اعلام کن دبیر کمیته اجرایی نیست ; رفته ; چه میدونم یه چیزی بگو دیگه
میگه نه باید حرف بزنی ; میرم پایین آقای صلواتی و عالمی و کدخدایی هم اصرار دارن که حرف بزنم.
5 دقیقه طول میکشه تا متن سخنرانی رو می نویسم روی کاغذ و با خودم تکرار میکنم.
بالاخره می روم بالا و اولین سخنرانی زندگیم رو در برابر 800 نفر انجام می دهم و برمی گردم سرجام میشینم.
در مورد ادامه روند سمینار دیگه چیزی نمی نویسم چون خیلی طولانی میشه ; البته خودتون هم بودید و مشاهده کردید.
همه انتقادات سازنده شما رو هم با رویی باز می پذیریم.

عزیزانی که از جون و دل مایه گذاشتن :
سجاد سمیعی زاده - مهدیه آهنگر - لیلا علیمهدی - مرجان جانجانی - فیروزه باقریان - الهه سهوی
(بدون کمک این شش نفر برگزاری سمینار واقعا ممکن نبود)
و بقیه دوستانی که خیلی زحمت کشیدن و اینجا اسمشون رو نمیارم ولی توی عکسها کاملا مشخص هستن

تشکر ویژه از حراست و روابط عمومی دانشگاه که نیازی نیست از کمکهایی که در این چند وقت به ما کردند چیزی بگم.


و در آخر جمله ای که دکتر رمضانی مهر سال 87 توی اولین دیدارمون بهم گفت و همیشه ملکه ذهن منه

 " این دانشجوست که دانشگاه را می سازد"


برچسب‌ها: بهروز کمالیان و نیما صالحی, گروه امنیتی آشیانه, سمینار هک و امنیت اطلاعات, دانشگاه پیام نور آران و بیدگل, انجمن کامپیوتر
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 23:19 توسط حامد رضازاده |

و بازهم الکامپی دیگر ....

تقریبا حدود 110 تا از بچه های IT و نرم افزار به همراه (محبوب ترین استاد) آقای عالمی ، (عمومی ترین روابط)               آقای استادیان و (شبکه دان ترین) آقای آذرنگ رو با مسئولیت خودم و صادق روانه نمایشگاه کردیم.

مثل سال گذشته تاخیر در حرکت سر جای خودش بود ؛ {البته ما تمام تلاشمون رو کردیم}

ساعت 5:30 صبح . همه در خواب ناز فرو رفته اند

حضور پر تعداد ورودی های 89 در اولین اردوی علمی - سیاحتی - زیارتی

اولین و بیشترین چیزی که به چشم میخورد اینا بود { بادکنک ، بادبادک ، توپ بادی}

خوبه که اینجا نمایشگاه الکامپه. شلوغ ترین مکان، غرفه فوتبال ایرانسله که مزین به حضور مهدوی کیا بود

دستگاهی که با لیزر روی اکثر اجسام هک میکرد. (الان داره روی رم SD هک میکنه)

یکی دیگه از غرفه های پر ازدحام، غرفه بازیهای کامپیوتری بود که فکر کنم اکثر بچه های ما رفتن و بازی کردن

اینم ورودی های 88 با اشانتیون هاشون

مبین نت. اصلی ترین اپراتور وایمکس و وابسته به سپاه. {اغراق نکنم بزرگترین غرفه نمایشگاه}

جالبه بدونید وایمکس اصلا وایمکس نیست. در واقع همون ADSL خودمونه که نیاز به خط تلفن نداره

و بر خلاف تبلیغاتی که میشه اصلا امکان استفاده از اینترنت توی خیابون و ماشین و جاده نیست.

نمیدونم چه غرفه ایه . به نظرم جالب اومد عکس گرفتم

پیشرفته ترین سوییچ های موجود در ایران با امکان پشتیبانی از فیبر نوری 

آخرین تکنولوژی در طراحی تراشه ها رو میتونستید توی این غرفه ببینید

انگار تمام کارمندان این شرکت هارد کامپیوترشون رو آوردن برای طراحی دکور غرفه شرکتشون

و امان از مردمی که برای گرفتن اشانتیون حاضر بودند کلی فرم رو پر کنند. (قابل توجه  بعضیا)

قبلا توی خط دوم همین پست در مورد این سه نفر توضیح دادم 

میثم استادیان و حمید عالمی و مهدی آذرنگ

بر می گردیــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

و موقعی که راننده های نسبتا محترم اعصاب ما رو بهم ریختن

یادتون هست که قرار بود بریم جمکران ولی به لطف شوفر های عزیز سر از قم در آوردیم.

تا حالا این همه پیام نوری یک جا توی نمایشگاه بین المللی دیده بودید!!؟؟

روی عکس ها کلیک کنید. {برای نمایش عکس با اندازه تقریبا واقعی}

شب بخیر. فکر کنم خیلی ها توی راه برگشت خواب بودند ( این عکس 3 ثانیه نوردهی شده)


پ.ن 1: قابل توجه منتقدین انجمن کامپیوتر و IT ؛ دانشگاه کاشان با اون عظمتش فقط یه مینی بوس آورده بود نمایشگاه

پ.ن 2: بعضیا فقط اومده بودن اشانتیون بگیرن و پاکت جمع کنن

پ.ن 3: حالا چقدر از این نمایشگاه استفاده کردید دیگه با خودتون!!!!

پ.ن 4: اگه بدی از ما دیدین ببخشید ، اگه خوبی هم دیدین که خوش به حالتون


برچسب‌ها: نمایشگاه بین المللی الکامپ, دانشگاه پیام نور آران و بیدگل, غرفه های نمایشگاه بین المللی و مصلی, انجمن کامپیوتر
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 18:30 توسط حامد رضازاده |

ديروز بود كه با بچه هاي دانشگاه رفتيم نمايشگاه الكامپ تهران

شايد هيجان انگيزترين محصول نمايشگاه ، تلويزيون 108 اينچي ماديران بزرگترين LCD جهان بود كه در مقابل چشم بازديدكنندگان خودنمايي مي كرد. البته قيمت 169 ميليوني اين تلويزيون اجازه نمي داد كه بيش از چند دقيقه بهش فكر كنيد.

در غرفه هاي سخت افزاري چيزي که بيشتر از همه به چشم مي خورد ، RACK  و UPS   بود. چندين شركت مختلف ارائه كننده تجهيزات شبكه تنها با خود انواعي از پيشرفته ترين  RACK هاي موجود رو به نمايشگاه آورده بودند. RACK هايي غول پيكر كه با چندين متر طول و عرض و تونلهايي كه هواي درون آن مثل فريزر بود.

رک و کابل شبکه

تا به حال UPS اي به عظمت و قدرت نديده بودم. UPS سمت راستي ميتونه حتي چند روز برق رو  براي سيستم ها ذخيره كنه.

به نظر من زيباترين و جالبترين كيس شركت گرين. كيس تمام كريستال

مادربود ها ، كارتهاي گرافيك ، رم و سي پي يو هايي كه از آخرين فناوري هاي روز دنيا بهره مي بردند.

نازكترين و سبك ترين لپ تاپ سوني با وزن 726 گرم از ديدني ترينهاي الكامپ امسال بود.

تعداد بيشمار تلويزيون هاي LCD براويا سوني

 4 لپ تاپ با طراحي خارق العاده كه با كيف و كفش و كروات و ... ست مي شد و بر زيباييهاي غرفه سوني مي افزودند.

ست کردن لپ تاپ با کیف و کفش زنانهست کردن لپ تاپ با کیف و کفش زنانه

اين هم سوييچ هاي فوق پيشرفته كه توانايي پشتيباني از كابلهاي شبكه جديد و حتي فيبر نوري رو دارند.

رک و کابل شبکه

بدون شرح ...

LCD هايي كه مجهز به صفحه نمايشگر لمسي بودند. خيلي جالب و باحال بود.

يكي ديگه از جذابیت هاي نمايشگاه ، لپ تاپ ضد آب شركتي نه چندان آشنا بود .

لپ تاپ ضد آب

دستگاهي كه همه چيز خرد مي كرد .البته شركت سفير با هدف نابودي اطلاعات و در واقع نابود كردن قطعات كامپيوتري از جمله هارد اين دستگاه رو ساخته بود.

تنها ربات موجود در نمايشگاه . راستش رو بخواهيد من خودم هم تازه فهميدم كه اين موجود آدم واقعي نيست. موقعي كه ازش عكس مي گرفتم اصلا فكر نمي كردم ربات باشه و ايران تا اين حد پيشرفته شده باشه كه بتونه چنين رباتي بسازه.

اولين حضور شركت امنيتي آشيانه (بهتر بگم نابغه هاي ايراني يا هكر هاي بين المللي) در الكامپ . اين هكرها توي آخرين اقدامشون در جواب سايتهاي سهيونيستي ، بيش از 500 سايت اسرائيلي رو هك كردند تا جايي كه مراجع تقليد مانع ادامه كار آنها شدند. الان هم در رنكينك جهاني چهارم هستند.

پيشرفته ترين آنتن هاي واِيرلس. از سكتورال و امني گرفته تا صفحه تخت كه كيلومترها برد دارند.

يكي از شلوغ ترين غرفه هاي نمايشگاه . خب بالاخره آدم بعد از ديدن اين همه تكنولوژي گرسنه ميشه ديگه.

اين هم برو بچ مهندس دانشگاه خودمون

انجمن کامپیوتر دانشگاه پیام نور مرکز آران و بیدگل

براي ديدن متن كامل گزارش از نمايشگاه الكامپ ميتونيد به سرزمين كامپيوتر مراجعه كنيد.


برچسب‌ها: نمایشگاه بین المللی الکامپ, غرفه های نمایشگاه بین المللی و مصلی, بزرگترین تلویزیون جهان, دانشگاه پیام نور آران و بیدگل, انجمن کامپیوتر
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 10:31 توسط حامد رضازاده |

 اينجا دانشگاه پيام نور، واحد آران و بيدگل

اين عكس هم يكي از كلاسهاي اين دانشگاه رو نشون ميده

مي بينيد كه استاد بايد كجا براي تدريس بايستد

معلوم نيست قرار بوده از اتاق چه استفاده اي بشه

توي چند تا از كلاسهاي ديگه وهم وسط كلاس چندين لوله به صورت عمودي زده بيرون

 

اين هم محوطه جلوي درب دانشگاه علوم پزشكي كاشان

وقتي بارون مياد ، درياچه اي ايجاد ميشه كه ديگه امكان ورود به دانشگاه با لباس خشك وجود نداره

دانشگاه علوم پزشکی کاشان

و اما مسجد صادقيه- خيابان محتشم

چند وقت پيش پروژه گنبد گذاري براي مسجد شروع شد

البته داخل مسجد هم به طور كامل تخريب ، بازسازي و كاشي كاري شد

كه اين پروژه  حدود 250 ميليون هزينه برداشت

شايد اين طوري تقرب به خدا بهتر انجام بشه

اگر يه نگاه سطحي به شهر بندازيم متوجه مي شويم كه چه هزينه هايي براي مساجد و حسينيه ها صرف ميشه.

توي محرم كه ديگه هيچي . كاشان توي ايران رتبه اول رو داره

ميليون ها ميليون سرمايه صرف هيئت ها و شام دادن هاشون ميشه

در حین عملیات

پایان کار

 

- در عوض اصلا  به ديگر موارد شهري توجه نميشه . مثلا آثار تاريخي

اينجا مقبره اي است كه  در خيابان محتشم واقع است كه كاملا رو به تخريب است

البته اين يكي از نمونه هاي آثار تاريخي رو به زوال است

به امید شهری آبی تر


برچسب‌ها: دانشگاه علوم پزشکی کاشان, دانشگاه پیام نور آران و بیدگل
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:17 توسط حامد رضازاده |